عماد الدين حسن بن علي الطبري
151
مناقب الطاهرين ( فارسي )
بينداخت . چون غلام آنچنان ديد در آمد و حمله آورد و ضربتى بر سر وى زد و ارباط را بكشت . ابرهه برخاست و لشكر بر او جمع آمد . چون خبر به نجاشى رسيد ، برنجيد و نامه نوشت به ابرهه كه : تو را كه رخصت داد كه با ارباط حرب كنى ؟ ! لشكرى فرستم كه موى پيشانى تو را ببرند و خاك ولايت تو با توبرهها كنند و به ولايت ما آرند . ابرهه چون نامه برخواند ، دلّاك را بخواند و سر خود بتراشيد و يك انبان گل از آنجا برگرفت و به نجاشى فرستاد كه اين سوگند تو راست بكردم تا ملك خشم بنشاند . نجاشى را خوش آمد و بنوشت كه : ما نيابت خويش به تو داديم چنان كه التماس كردى . آنجا مىباش و عمارت مىكن . چون يمن و حوالى آن بر ابرهه مقرّر شد ، خانهاى بساخت سخت نيكو و به نجاشى نوشت كه : از بهر تو خانهاى بنا كردهام مرصّع به جواهر كه كسى در جهان چنان چيزى نديده و از اقاصى عالم به نظارهء آن مىآيند . و عن قريب بود كه مردم كه به زيارت و حجّ كعبه مىروند روى بدينجا نهند . نجاشى چون نامه بخواند خرّم شد و اين سخن در عرب فاش گشت . مردى از بنى ملك بنى كنانه از زمين عرب برخاست و بدانجا رفت . و نام آن خانه قيس بود . روز جايها بديد و فرصت يافته شب به زاويهاى از زواياى قيس نهان شد و در آنجا حدث بسيار كرد بر طريق استخفاف و اهانت كه وى گفته بود كه حج با اينجا افكنم . و هم در آن شب از آنجا بگريخت . خادمان چون آن بديدند ، ابرهه را خبر كردند . او دلتنگ شد و گفت : آيا اين عمل كه كرده باشد ؟ مردم گفتند : عربى اينجا بود ، او كرده باشد . ليكن گريخته است . ابرهه سوگند خورد كه به عوض اين ، خانهء كعبه خراب كند ، از اين بىحرمتى كه عرب كرده است . و لشكر بسيار جمع كرد از جنود حبشه و